#گل‌های_باغ_سردار_پارت_563

مکث کرد و لیوان آبی که روی میز بود را برداشت و تا آخر سر کشید. صدایش را صاف کرد: می‌دونم که بعضی از شما یعنی لاله و کوروش قبل از عید قرار بود از اینجا برید؛ اما مشکلات دادگاه مجبورتون کرد که سفرتون رو تا فروردین عقب بیاندازید. به هرحال وقت خداحافظی نزدیکه. دادگاه اون (منظورش فرهاد بود) تموم شده؛ پس هر کس بخواد می‌تونه بره و باید تاکید کنم که من به هیچ عنوان با شما نمیام؛ به همین دلیل از فردا به دنبال یه خونه مناسب می‌گردم.

همهمه گنگی صحبتش را قطع کرد؛ اما بالاخره یکی یکی خاموش شد.

وقتی آن‌ها آرام شدند ادامه داد:

- می‌خوام دنبال کار بگردم. اگه کسی می‌تونه در این مورد کمک کنه، حاضرم بشنوم.

پدرش که شوکه شده بود پرسید: کار؟ یعنی چی که می‌خوای کار کنی؟

داریوش در ادامه صحبت پدرش گفت:

- عزیزم کار کردن برای دیگران اصلا راحت نیست. بخصوص که تو الان هیچ مهارتی نداری. قبلا تو برای خودت کار می‌کردی، رئیس بودی، پدربزرگ همه مسئولیت‌ها رو برات مشخص کرده بود، چند ماه به تو تعلیم داده بود. حالا اگه بخوای بدون هیچ اطلاعاتی برای کسی کار کنی، ممکنه دچار دردسر بشی.

شقایق یک نفس عمیق کشید:


romangram.com | @romangram_com