#گل‌های_باغ_سردار_پارت_561

شقایق: میشه بگی فردا همه بیان؟ می‌خوام در مورد یه موضوع صحبت کنم.

کوروش قبل از پدرش پرسید: چی شده عزیزم؟ چیزی لازم داری؟

شقایق برخاست: میرم آشپزخونه آب بخورم. فردا که همه اومدن میگم.

***

فصل پانزدهم ((خداحافظی))

شب بعد، همه در خانه کوروش جمع شدند. شقایق هنوز هم مشکی به تن داشت. کنار مادرش نشست و از خواهر و برادرهایش خواست:

- باید در مورد چند تا موضوع صحبت کنم و می‌خوام همه شما به خواسته‌های من احترام بذارید.

سکوت آن‌ها نشان داد کسی قصد اعتراض ندارند. رو به داریوش کرد و بدون اینکه به چشمانش نگاه کند پرسید:


romangram.com | @romangram_com