#گلهای_باغ_سردار_پارت_560
شهرام پرسید: دکتر نظرش چیه؟ باید چیکار کنیم تا دیگه نترسه؟
همایونخان: راستش هر کاری اون گفته تا الان انجام دادیم؛ اما اثری نداشته.
شهرام لب باز کرد تا حرفی بزند اما پشیمان شد.
باید میرفت. دیگه طاقت نداشت بشنود که عزیزترینش چقدر رنج میکشد و او هیچکاری نمیتواند برایش انجام دهد.
شهرام: متاسفم که نمیتونم کمک کنم؛ اگه با من کاری داشتید خبرم کنید. خدا نگهدار.
شقایق که پشت در هال به صحبت او و پدرش گوش میداد با گریه به اتاق نسترن رفت و تا شب برای شام بیرون نیامد.
ساعت هفت شب از اتاق بیرون آمد و کوکب را دید که به نسترن غذا میدهد. او را بوسید و لب چرب کودک را پاک کرد و لقمهای که در دست کوکب بود را گرفت و به دهان گذاشت. نسترن از این شوخی قهقه زد و کوکب قربان صدقهاش رفت.
کنار کوروش و پدرش جلوی تلویزیون نشست.
romangram.com | @romangram_com