#گل‌های_باغ_سردار_پارت_559

هرکس یک طرف رفت؛ یک عده در آشپزخانه و یک عده در اتاق نشیمن. همایون‌خان به تراس رفت تا کسی اشکش را نبیند.

شقایق از بغل شهرام بیرون آمد. نمی‌توانست با خودش همچین کاری کند غرورش اجازه نمیداد. دوست نداشت کسی به او ترحم کند حتی شهرام.

شهرام برداشتش چیز دیگری بود؛ اون زیاده روی کرد برخاست : من دیگه میرم. امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب بشه؛ باز هم تولدتون رو تبریک میگم.

شقایق تعارف کرد: امروز با ما ناهار بخورید، اگر کسی منتظرتون نیست؟

ماندن صلاح نبود؛ به خودش اعتماد نداشت. نزدیک بودن به شقایق باعث میشد از خط قرمزها رد بشود و او نمی‌خواست مانع خوشبختی عشقش باشد. اگر کمی بیشتر می‌ماند، ممکن بود به او التماس کند که از رفتن صرف نظر کند و کنارش بماند. خودش می‌دانست که حاضر است هزار بار التماس کند؛ اما شقایق هیچ تمایلی به ماندن و با او بودن نداشت.

موقع خداحافظی به همایون‌خان گفت:

- به نظر من شما باید زودتر از بقیه برید. وقتی این‌قدر می‌ترسه و عذاب وجدان داره که از خونه خودش بیرون اومده و نمی‌خواسته جایی باشه که یادش بیاره چه به سرش اومده؛ پس رفتن از کشور به صلاحه. شاید اگه محیط زندگیش کاملا عوض بشه، زودتر اتفاقات بد رو فراموش کنه و به زندگی عادی برگرده.

همایون‌خان: می‌دونم پسرم؛ شقایق خیلی رنج می‌کشه. اون خودش رو برای مرگ کریم مقصر می‌دونه. دکتر معالجش میگه هیچ پیشرفتی نداره. هر شب کابوس می‌بینه، می‌ترسه تنها بخوابه، از هر صدای بلندی از جا می‌پره و کلا آدم دیگه‌ای شده. با اینکه فرهاد توی زندانه اما هنوز هم می‌ترسه از خونه بیرون بیاد.


romangram.com | @romangram_com