#گل‌های_باغ_سردار_پارت_558

کوروش پیشانی‌اش را مالید. به قولی که به خواهرش داده بود فکر کرد و دهنش را بسته نگه‌داشت. شقایق کادوی شهرام را باز کرد. زنجیری طلا همراه یک قاب مستطیل، روی قاب گل‌های کوچک برجسته درهم پیچیده شده بود. شقایق با کنجکاوی دکمه قاب را فشار داد و آن را باز کرد؛ یک طرف آن متنی کوتاه نوشته و طرف دیگر جای عکس ولی خالی بود. شقایق متن را زمزمه کرد: فراموشم نکن .

اشک از چشمانش سرازیر شد بغضش را قورت داد و شروع به صحبت کرد.

- اون روز وقتی بیدار شدم، دلم می‌خواست همه چیز رو فراموش کرده باشم؛ مثل وقتی تصادف کردم و توی بیمارستان بهوش اومدم...هیچی یادم نیاد و هیچ‌کس رو نشناسم حتی خودم رو؛ اما نمیشه، یادم نمیره ...یادم نمیره ...امکان نداره یادم بره.

شهرام کنارش نشست بغلش کرد و سعی کرد آرومش کنه: شجاع باش. همه چی درست میشه.

شقایق گریست: بابا کریم برنمیگرده.

شهرام اشک او را پاک کرد: نباید خودت رو سرزنش کنی.

شقایق: اما تقصیر من بود. اگر کلیدهام رو جا نذاشته بودم ...

شهرام او را به سینه فشرد تا شاید بتواند دردهایش را مثل آهن‌ربا در تن خود بکشد.


romangram.com | @romangram_com