#گلهای_باغ_سردار_پارت_554
- این کیک مورد علاقه تو هست. هر وقت برات درست میکردم، کریم میگفت کوکب یه تیکه از کیک شقایق خانم رو به من هم بده. منم از کیک تو یه تیکه براش میبردم. تو تولد دوازده سالگیت بود که فهمیدی کریم این کیک رو خیلی دوست داره. کیک شکلاتی با روکش شکلات! از اون روز به بعد هر چند وقت یهبار، از من میخواستی برات یه کیک درست کنم و نصفش رو برای کریم میبردی و نصفش رو خودت با بابا و مامانت میخوردی.
رز کیک را روی میز کوچک اتاق قرار داد و به کوروش گفت: شمعها رو روشن کن.
بعد به شقایق گفت: باید آرزو کنی و شمعها رو فوت کنی.
شقایق به کوکب خانم نگاه کرد. نخواست دل پیرزن را بشکند. چشمهاش را بست و آرزو کرد که همه عزیزانش به آرزوهاشان برسند. دهانش را پر از هوا کرد و یک نفس، بیست و پنج شمع را خاموش کرد تا وارد اولین روز بیست و شش سالگیاش شود.
همه دست زدند و نیلوفر گفت: چرا نمیایی بیرون کیک رو ببری؟ اینجا برای همه جا نیست.
کوکب برخاست و گفت: آره مادر، یک آبی به صورتت بزن و بیا. من امروز اومدم با شما ناهار بخورم.
همه از اتاق بیرون رفتند. شقایق برخاست و لباس پوشید. باز هم سیاه! او هنوز هم عزادار بود. چند روز از چهلم بابا کریم میگذشت؛ اما او نمیتوانست لباس عزایش را در آورد. فکر کرد: تولد هم که باشه، من یه عزیز رو از دست دادم؛ اما به خاطر کوکب هم که شده، امروز نباید اخم کرد. لبخند کجی توی آینه به خودش زد و از اتاق خارج شد.
خشکش زد همه توی سالن بزرگ منزل کوروش جمع بودند و شهرام روی مبل کنار پدرش نشسته بود.
romangram.com | @romangram_com