#گل‌های_باغ_سردار_پارت_553

روز بیست وسوم اسفند، در اتاق نسترن با نوازش کوکب چشم‌هایش را باز کرد. کوکب سیاه پوش، موهایش را نوازش می‌کرد.

کوکب: بیدار شو تنبل خانم! دیگه بزرگ شدی. هنوز هم تا ظهر میخوابی؟

شقایق خود را به آغوش کوکب انداخت و دوباره از خجالت گریست. کوکب هم به اشک‌هایش اجازه داد جاری شوند. بـ ــوسه آبداری به گونه شقایق زد و گفت:

- امروز باید از رختخواب بیای بیرون. برات کیک پختم و ناهار مورد علاقه‌ات رو هم خودم درست کردم. اگه گفتی چی؟

شقایق با پشت دست، اشک‌هاش را پاک کرد و اشک‌های کوکب را با کف دست گرمش خشک کرد: لازانیا.

بعد پرسید: چرا زحمت کشیدی؟ با این حالت دیگه چرا کیک درست کردی؟

کوروش که در آستانه در ایستاده بود. به رز اشاره کرد و یک لحظه بعد او با یک کیک تولد پر از شمع، به‌همراه همه خانواده وارد اتاق شد.

همه دست می‌زدند و تولدت مبارک می‌خواندند و شقایق اشک می‌ریخت. کوکب دوباره موهایش را مرتب کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com