#گل‌های_باغ_سردار_پارت_552

اردشیر ادامه داد: وقتی اومده بود تا تو رو برای ناهار ببره، موضوع رو می‌فهمه.

شقایق چشم‌هایش را بست. امیدوار بود شهرام اصل ماجرا را نداند.

اردشیر: اون‌ها توی تمام مراسم بابا کریم شرکت کردند. شهرام هر روز حال تو رو می‌پرسه. گاهی از لادن، گاهی از کوروش. به‌نظرم بهتره یه‌بار هم خودت باهاش صحبت کنی.

شقایق از اینکه شهرام می‌دانست فرهاد به او حمله کرده خجالت میکشید: لطفا بهم وقت بده. الان نمی‌تونم با هیچ‌کس در موردش صحبت کنم.

اردشیر: خواهر خوشگلم! فکر نمی‌کنم آقای بهپور بخواد در این مورد با تو صحبت کنه.

شقایق: واقعا نمی‌تونم.

اردشیر اصرار را بی فایده دید: باشه؛ هر طور تو بخوای.

***


romangram.com | @romangram_com