#گل‌های_باغ_سردار_پارت_551

نرگس چند بار خواست شقایق را ببیند؛ اما او با هیچ‌کس حرف نمیزد. توی اتاق نسترن می‌خوابید و تا سپیده صبح، به کودک زیبا که در آرامش خوابیده بود نگاه می‌کرد. گاهی هم که از خستگی خوابش می‌برد، کابوس به سراغش می آمد. حتی زمان بیداری، فرهاد را می‌دید که گلویش را می‌فشرد و سرش را محکم به دیوار می‌کوبد.

مراسم چهلم بابا کریم، در مسجد محل برگذار شد. فرهاد اعتراف نکرد؛ اما شقایق همه ماجرا را در حضور وکیلش و دکتر امامی، روان پزشکش توضیح داد. فیلم دوربین، به‌عنوان اعتراف فرهاد به انداختن بابا کریم در استخر، استفاده شد و او به قصاص محکوم شد. فرناز هزار بار زنگ زد و به عمویش التماس کرد که برای او کاری کنند. سیمین خانم بعد از سی‌سال با مریم و نرگس تماس گرفت. شقایق مهر سکوت به لب زده بود؛ فقط گاهی با اردشیر صحبت میکرد و با نسترن عروسک بازی.

یک روز اردشیر دل را به دریا زد: از آقای بهپور خبری نشد؟

شقایق لبخند تلخی زد: تلفنم خاموشه.

اردشیر: عزیزم باید یه چیزی رو بهت بگم.

شقایق: نمی‌خوام ببینمش داداش.

اردشیر اصرار کرد: ولی اون توی این مدت چند بار با کوروش تماس گرفته.

شقایق سکوت کرد.


romangram.com | @romangram_com