#گلهای_باغ_سردار_پارت_550
اردشیر: نه نترس؛ کوکب قبل از همه اومد توی اتاق.
شقایق با ناامیدی گفت: اون روانی گفت بابا کریم توی استخره.
اردشیر: آره؛ کلید در ساختمون رو ازش گرفته و پیرمرد رو توی استخر پرت کرده. کریم هم که شنا بلد نبوده.
مریم خانم، سرباز جلوی در را کنار زد و وارد اتاق شد.
مریم خانم: عزیزم بیدار شدی؟
***
چهل روز پُر از غم و اندوه گذشت. کار شقایق رفتن به دادگاه و بهشت زهرا بود. بابا کریم دو روز بعد از آن اتفاق کنار فرشته به خاک سپرده شد. قبری که سیسال پیش، حاج مرتضی برای خودش خریده بود تا کنار دخترش دفن شود. شقایق از زیور خانم و دخترش پری خجالت میکشید. حاج مرتضی را فقط یکبار دید. مراسم ختم بابا کریم عاشورایی بود. تمام کسبه محل به مسجد آمدند. شقایق زنها و مردهای فامیل او و کوکب را برای اولین بار دید. کوکب سیاه پوش و گریان به خانه برادرش رفت.
اردشیر هم سه روز بعد، در میان اشک مادر و پدرش به آمریکا بازگشت. او شقایق را به کوروش سپرد. آنها برای اینکه شقایق از خانه خودشان میترسید به منزل کوروش رفتند.
romangram.com | @romangram_com