#گل‌های_باغ_سردار_پارت_549

شقایق اردشیر را بغل کرد: من نمی‌خوام با کسی حرف بزنم.

اردشیر: عزیزم تو باید همه چیز رو بگی. تو تنها شاهد ماجرا هستی.

شقایق خود را عقب کشید و لحظه ای به چشمان سرخ اردشیر نگاه کرد: بابا کریم؟ کوکب؟

اردشیر اجازه داد تا اشک روی گونه اش سرازیر شود: کوکب حالش خوبه.

شقایق ضجه زد.

اردشیر توضیح داد:

- بابا کریم وقتی اونو می‌بینه به کوروش زنگ میزنه و خیلی زود قطع میکنه. کوروش هم که از بابا کریم خواسته بوده هر وقت فرهاد را دور و برخونه دید بهش خبر بده نگران میشه. چند باری تماس می‌گیره اما بابا کریم جواب نمیده. گوشی ازدستش افتاده بوده. وقتی تو هم جواب ندادی، با پلیس و حاج مرتضی تماس گرفتم. اون‌ها زودتر از ما رسیدند. وقتی وارد خونه شدند در بالا قفل بوده. کوکب همه کلیدهای زاپاس رو پیش خودش نگه می‌داشت. اون عوضی بعد از بیهوشی تو، فکر کرده وقت زیادی داره. از اتاق بیرون اومده تا دوربین رو برداره که پلیس وارد میشه.

شقایق صورتش را پوشاند: وای خدایا! من حوله تنم بود.


romangram.com | @romangram_com