#گلهای_باغ_سردار_پارت_548
شقایق به او نگاه کرد؛ برادرش در مورد چه صحبت میکرد؟ پلیس؟ دستگیری؟ با تردید پرسید: دستگیر شد؟
اردشیر جواب مثبت داد.
شقایق: من صدمه ندیدم.
اردشیر یکبار دیگر سرش را به نشان مثبت پایین آورد.
شقایق به گردنش دست زد. گردن بند طبی اسفنجی، گردنش را پوشانده بود. نگاهی به مچ دستش انداخت؛ هر دو مچ با باند بسته شده بود. اردشیر گفت: گردنبندت رو باید دو سه روز استفاده کنی؛ مچهات هم کبود شده، خیلی زود خوب میشه.
سربازی وارد اتاق شد: آقای سردار، سروان میخوان با خانم صحبت کنن.
اردشیر دستش را بالا آورد.
- تا وکیل و دکترش نیومدن منتظر بمونید.
romangram.com | @romangram_com