#گلهای_باغ_سردار_پارت_547
- من اینجام عزیزم! تو در امانی... در امانی...
اردشیر مدام تکرار میکرد: من اینجام نترس؛ تو در امانی.
شقایق به خودش آمد. صدای اردشیر بود چشمهایش را به سختی باز کرد و با دیدن برادرش از ته دل گریست.
- داداش!...داداش!...
اردشیر سرش را به سینه چسباند.
احساس کرد واقعا در امان است؛ اما گریه مجال حرف زدن نمیداد.
اردشیر نمیدانست چهطور او را آرام کند. از چیزی که میخواست بگوید شرم داشت؛ اما بهترین راه آرام کردن شقایق گفتن حقیقت بود.
اردشیر: خواهر کوچولوی خوشگلم، آروم باش عزیزم. اون دستگیر شد؛ تو صدمه ندیدی! پلیس به موقع رسید.
romangram.com | @romangram_com