#گل‌های_باغ_سردار_پارت_546

شقایق از این فرصت استفاده کرد و به سمت اتاقش دوید. فرهاد به دنبال او وارد اتاق شد. شقایق هر چه به دستش می‌رسید، به سمت او پرتاب می‌کرد. آخرین سلاحش تلفن کلاسیکش بود. تلفن به دست فرهاد خورد و او از درد فریاد زد؛ اما بالاخره به دیوار رسید. دیگر دستش به هیچ چیزی نمی‌رسید.

راه فرار نداشت. با مشت ولگد به جان او افتاد؛ فرهاد بالاخره دست‌هایش را گرفت و با قدرت فشرد. شقایق از درد جیغ کشید. احساس کرد مچ دستش در حال خرد شدن است.

مرد وحشی موهایش را کشید؛ شقایق از ته دل نالید. فرهاد خشن تر از آن‌چه به نظر می‌رسید بود. دو بار سرش را به دیوار کوبید؛ درد گیجش کرد. فرهاد دستش را داخل جیب برد و دستمالی بیرون آورد و روی دهان و بینی او گذاشت. با یک دست دهان و با دست دیگر موی او را گرفت بود. شقایق می‌خواست فریاد بزند؛ سعی می‌کرد با مشت ولگد او را از خود دور کند. یک لحظه فشار دست فرهاد محکم شد. چشمانش سیاهی رفت دیگر هیچ چیزی ندید.

***

دستش درد میکرد؛ حتما دوباره شکسته بود. سعی کرد چشمانش را باز کند؛ اما پلک‌هایش به سنگینی کوه بود. احساس کرد پوست سرش کنده شده. راه تنفس‌اش تنگ شده بود و نمی‌توانست نفس بکشد. انگار توی گلویش شیشه ریخته بودند؛ حنجره اش زخمی بود. شاید به خاطر جیغ‌هایی بود که ...

یادش آمد که فرهاد به او حمله کرده. اشک گرمش از گوشه پلک بسته اش چکید صدای مردی را از دور دستها شنید:

- یکی بیاد اینجا.

وحشت وجودش را گرفت. تمام قدرتش را جمع کرد و از ته دل جیغ کشید. دست‌های مردانه ای او را در آغوش گرفت.


romangram.com | @romangram_com