#گل‌های_باغ_سردار_پارت_545

فرهاد دست بردار نبود.

- بابای بیچاره من وقتی شنید برادر تو، خواهرم رو ول کرده و اون از روی نادونی و حماقت دختر باغبان رو با ماشین زده و فرار کرده، همون شب توی خواب قلبش ایستاد.

شقایق نالید: از جونم چی می‌خوای سگ ولگرد؟

فرهاد جلوی میز ناهار خوری رسید: ببین دختره گند دماغ، امشب نمی‌تونی به من توهین کنی.

شقایق: برادرهام تو رو زنده نمی‌ذارن.

فرهاد قهقه زد: ببینیم.

بعد ژست مضحکی گرفت که برای تمسخر اردشیر بود و گفت: راستی داداش اردشیر گفت ساعت چند میاد؟ بی غیرت! فکر کردی اون بچه سوسول تا کی پیشت میمونه؟

شقایق فهمید که او در هتل، در یک قدمی‌اش بوده که توانسته این صحبت‌ها را بشنود. آخرین امیدش برای نجات را از دست داد؛ اما نمی‌خواست تسلیم شود، باید تا آخرین نفس می‌جنگید. گلدان روی میز ناهار خوری، تنها سلاحی بود که به آن دسترسی داشت. آن را بلند کرد و به سمت فرهاد پرت کرد. او جا‌خالی داد و لحظه ای بعد گلدان کمی دورتر روی زمین خرد شد.


romangram.com | @romangram_com