#گلهای_باغ_سردار_پارت_543
فرهاد یک مشت کلید از جیبش بیرون آورد و جلوی سه پایه دوربین به زمین ریخت: بیا؛ کلید اتاق کدومشون رو میخوای؟
شقایق التماس کرد: ببین فرهاد هر چقدر پول بخوای بهت میدم؛ فقط خواهش میکنم، بذار برم.
فرهاد کتش را در آورد و روی زمین انداخت:
- میدونم. مطمئنم که برادرهات فردا برای داشتن این فیلم حتی کارخونه رو بهنامم میکنن. اون احمقی که الان رسوندت چی؟ میخوای برای او هم یک کپی بفرستم؟
شقایق چیزی نگفت مغزش فلج شده بود. فرهاد اخمی کرد.
فرهاد: نه! به اون عوضی نمیدم. آخه من عاشقتم! دلم نمیخواد اون کثافت چیزی از تو داشته باشه. میدونی عزیزم، تو همه کارهات قشنگه، خندیدنت، گریه کردنت، حتی ترسیدنت. نمیخوام هیچی تو رو با کسی شریک بشم. تو دیگه برای همیشه مال من میشی.
دختر بدبخت از شدت گریه نمیتوانست حرف بزند تمام توانش را جمع کرد و جیغ کشید:
- به بابام چی جواب میدی لعنتی؟
romangram.com | @romangram_com