#گلهای_باغ_سردار_پارت_542
شقایق خود را به میز ناهار خوری رساند پشت آن پناه گرفت و دوباره فریاد زد: بابا کریم! ...بابا کریم!...
اشک دیدش را تار کرد. میلرزید اما میدانست که این لرزش از سرما نیست.
فرهاد دوربینی را که روی سه پایه گذاشته بود به سمت میز ناهار خوری چرخاند و روشن کرد و با خونسردی گفت:
- بابا کریم داره شنا میکنه.
شقایق غرید: عوضی کثافت. خاموشش کن.
خندید: شوخی میکنی؟ نه امکان نداره. میخوام از این شب خاطرهانگیز یک یادگاری داشته باشم. این ضربالمثل رو شنیدی که میگه یه بار جستی ملخک، دوبار جستی ملخک،
بعد قهقهای بیشرمانه زد و گفت: آخر تو مشتی ملخک.
ترس قدرت تفکر را از دختر بیچاره گرفته بود. به اطراف نگاه کرد؛ سمت راستش اتاق داریوش نزدیکتر بود. اگر به سرعت میدوید شاید قبل از رسیدن فرهاد در را قفل میکرد. سمت چپ، در آشپزخانه بالای پلهها بسته بود.
romangram.com | @romangram_com