#گلهای_باغ_سردار_پارت_541
شقایق: بای.
نگاهی به آینه انداخت و گفت: با این مو و این آرایش نمیشه خوابید.
لباس دوست داشتنیاش را آویزان کرد و وارد حمام شد.
یک ربع بعد با حوله بیرون آمد. کلاه حولهاش را برداشت و با حوله کوچکی که در دست داشت، آب موهایش را گرفت و همانجا خشکش زد. فرهاد روی تخت او نشسته بود و با وقاحت نگاهش میکرد. زبانش مثل چوب خشک شد.
پاهایش میلرزید. عقب رفت و یک مرتبه خود را به سالن انداخت و به سمت در دوید در قفل بود. با مشت به در کوبید.
- بابا کریم!...کوکب!...
فرهاد از اتاق بیرون آمد.
فرهاد: کسی صدات رو نمیشنوه دختر عمو!
romangram.com | @romangram_com