#گلهای_باغ_سردار_پارت_539
کریم نشست؛ میخواست تا میتواند او را معطل کند: همایونخان هیچ ربطی به مرگ بچم نداشت.
فرهاد لگد محکمی به سینه او زد؛ پیرمرد دوباره به پشت افتاد و سرش به زمین خورد. دستش را روی کلید داخل جیبش گذاشت؛ باید کلید را توی استخر می انداخت.
بابا کریم: خواهرت بچم رو با ماشین زیر گرفت و بعد انداخت توی جوب آب.
فرهاد مسخره اش کرد: جوب آب هم براش زیادی بود؛ چون اون میخواست عروس سردارها بشه.
بیل را روی سینه پیرمرد گذاشت و گفت: کلید.
***
شقایق همانطور که از پله ها بالا میرفت، شماره مادرش را گرفت:
- مامان من رسیدم خونه.
romangram.com | @romangram_com