#گلهای_باغ_سردار_پارت_538
با یک حرکت خود را به او رساند و با دو دست بیل را گرفت. کریم مقاومت کرد ولی فرهاد جوان و قوی بود. پیرمرد هشتاد ساله از پشت به زمین افتاد.
فرهاد بیل را بالا برد: حالا کلید رو بده من.
بابا کریم همانطور که روی زمین سرد خود را به سمت استخر عقب میکشید گفت:
- چهطور میخوای فردا توی صورت عموت نگاه کنی؟
فرهاد: عموم وقتی ارثیه پدرم رو بالا کشید باید فکر همچین وقتی رو میکرد. اگه هیچکس ندونه، تو میدونی!
بابا کریم که حالا به استخر رسیده بود توقف کرد. دیگر راهی برای عقب رفتن نداشت التماس کرد:
- بابا جان اینکار رو نکن. فردا پشیمون میشی! این کار عاقبت خوبی نداره. همین الان برو من هم به کسی نمیگم.
فرهاد خندید: چرا سنگ کسایی که نوهات رو به کشتن دادن به سینه میزنی؟
romangram.com | @romangram_com