#گلهای_باغ_سردار_پارت_537
گوشی چند بار زنگ خورد. فرهاد رسید و مسیر رفتنش به پشت ساختمان را بست.
کریم، بیلی که اتفاقی کنار دیوار گذاشته بود را دید و قبل از اینکه فرهاد متوجه شود آن را برداشت.
بابا کریم: آقا فرهاد، این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟
فرهاد همانطور که با قدمهای کوتاه به او نزدیک میشد گفت:
- کلید رو بده به من.
بابا کریم بیل را بلند کرد و همانطور که عقب عقب میرفت گفت:
- مگه از روی جنازه من رد بشی که بتونی بری توی خونه.
فرهاد: چیه؟ میخوای قهرمان بازی در بیاری سوپر من؟
romangram.com | @romangram_com