#گل‌های_باغ_سردار_پارت_536

شقایق که سرما کم کم به پوستش نفوذ کرده بود وارد ساختمان گرم شد و گفت:

- خیلی عالی بود. فردا عکس‌هاشون رو نشونت میدم. حالا لطفا برو بخواب؛ این در رو هم قفل کن، بابا خودش کلید داره. شب بخیر.

کریم هم به اندازه شقایق سردش شده بود و سریع خداحافظی کرد. در ورودی ساختمان را قفل کرد تا به اتاقش برگردد. در این وقت صدایی شنید؛ مثل اینکه کسی از روی دیوار به داخل باغ پرید.

***

فصل چهاردهم ((وفادار پیر))

با رفتن شهرام، سایه‌ای از پشت درختان روبه‌روی باغ بیرون آمد. نگاهی به اطراف انداخت و مثل یک گربه از دیوار بالا رفت و از حصار فلزی به سختی گذشت.

شقایق را دید که وارد ساختمان شد. پیرمرد باغبان در ورودی را قفل کرد و کلید را در جیب گذاشت. در، ضد سرقت بود و برای داشتن کلید باید سریع خودش را به پیرمرد می‌رساند. با یک حرکت از دیوار پایین پرید.

صدای افتادنش درون باغ بابا کریم را متوجه او کرد. در تاریکی شخصی را دید که به سمت ساختمان می‌آمد. گوشی آبی رنگ قدیمی‌اش را در آورد و همان‌طور که به پشت ساختمان می‌رفت شماره‌ی کوروش را گرفت.


romangram.com | @romangram_com