#گلهای_باغ_سردار_پارت_535
پیرمرد جواب داد: بله خانم، همین الان میام.
شقایق از در کوچک که بابا کریم باز کرده بود وارد باغ شد. با لبخندی پر از امید گفت:
- پس تا فردا ظهر. بازهم از اینکه زحمت کشیدید تشکر میکنم. از طرف من هم، از عموتون عذرخواهی کنید که مجبور شدید تا این وقت شب تنهاش بذارید.
شهرام منتظر بود تا بابا کریم برای باز کردن در ورودی ساختمان بیاید و با دیدن او که از پشت ساختمان ظاهر شد در را به سمت خود کشید تا آن را ببندد و هم زمان گفت:
- فردا خودتون بهش بگیید، شب بخیر.
شقایق شب بخیر کوچکی گفت و به سمت پیرمرد باغبان برگشت.
شقایق: وای واقعا معذرت میخوام. خیلی متاسفم که بیدارت کردم و مجبور شدی تا اینجا بیای.
بابا کریم در را باز کرد و گفت: این چه حرفیه بابا جان؛ من و کوکب بیدار بودیم. حالا بهتون خوش گذشت؟
romangram.com | @romangram_com