#گلهای_باغ_سردار_پارت_534
کور سوی امید در چاه تاریک قلب شهرام جرقه زد. او مطمئن بود عمو رضا نمیگذارد شقایق همراه خانوادهاش به آمریکا برود؛ پس با خوشحالی گفت:
- فردا ساعت دوازده میام دنبالتون.
شقایق که چیز بیشتری از خدا نمیخواست از اتومبیل پیاده شد. شهرام هم همراه او تا جلوی در آمد. در این وقت شقایق آه کشید.
شهرام: چی شده؟
شقایق: کلید ندارم و باید بابا کریم بیچاره رو این وقت شب بیدار کنم.
شهرام به جای او زنگ سرایدار را به صدا در آورد و گفت: هوا سرده! شما توی ماشین منتظر بمونید.
هنوز شقایق حرفی نزده بود که بابا کریم جواب داد: سلام خانم؛ بفرمایید تو.
شقایق: ممنون بابا کریم، ببخشید بیدارت کردم. میشه بیای در ورودی رو هم باز کنی؟ کلید اون رو هم ندارم.
romangram.com | @romangram_com