#گلهای_باغ_سردار_پارت_532
دیگر طاقت نداشت؛ پس پرسید: من رو میشناسه؟
شهرام با لبخند گفت: بله.
کلافه شد: چطور ممکنه من رو بشناسد و عاشقم باشه، در صورتی که ما هنوز به هم معرفی نشدیم؟
شهرام جلوی در بزرگ باغ سردار توقف کرد و گفت:
- عموی من هم شما رو میشناسه و هم بدون تردید عاشق شماست.
شقایق نفس راحتی کشید و گفت:
- ببخشید من فکر کردم ...
شهرام: فکر کردید در مورد کس دیگهای صحبت میکنم؟ خوب شما حق دارید چون عمو رضا رو فراموش کردید؛ اما اون از دیروز یه ریز سراغ شما رو میگیره.
romangram.com | @romangram_com