#گل‌های_باغ_سردار_پارت_531

شقایق از این اعتراف شوکه شد؛ پس درست حدس زده بود. شهرام او و گذشته‌اش را کاملا فراموش کرده. در دلش چنگ زدند. از این که او با این صراحت اعتراف می‌کرد عصبانی بود؛ اما به یاد روزی افتاد که به دیدنش رفت و همه چیز را به او گفت. شهرام بدون درنگ او را از خود رانده بود و حالا علت این بی مهری معلوم شد. پای کس دیگری در میان بود.

در افکار خود غرق بود که شهرام پرسید: دلتون می‌خواد اون رو ببینید؟

شقایق دندان‌هایش را روی هم فشرد و با غیظ گفت:

- اون کسی که شما رو بیشتر از همه دوست داره؟

شهرام: بله.

شقایق ناخنش را کف دستش فرو کرد تا اعصابش را کنترل کند و گفت:

- فکر می‌کنید ایشون بخواد من رو ببینه؟

شهرام: البته؛ اون عاشق شماست.


romangram.com | @romangram_com