#گل‌های_باغ_سردار_پارت_529

- شما که فکر نمی‌کنید من برای این موضوع ارزشی قائل بشم؟

شهرام: خب اگه بخوایم منصفانه قضاوت کنیم، همسر شما باید از طبقه خودتون باشه.

شقایق از این حرف لجش گرفت.

شقایق: فکر کنم شما قصد دارید با این حرف ما رو تحقیر کنید.

شهرام: همچین جسارتی نکردم. این نظر من نیست. کسانی که از بیرون به طبقه شما نگاه می‌کنند، از زندگی شما فقط رفاه و تفریح رو می‌بینن؛ اون‌ها مشکلات و گرفتاری‌های شما رو نمی‌بینند. همون‌طور که شما از مشکلات اون‌ها خبر ندارید.

شقایق به فکر فرو رفت «من از این طبقه نیستم و بزودی از این هم که هستم پایین تر میام. وقتی کارخونه پدربزرگ فروش بره من می‌تونم با سهمم یه آپارتمان با کلی لوازم لوکس بگیرم و بقیه سهمم رو سرمایه گذاری کنم و یا توی یک بانک خوب پس‌انداز کنم و با سود هنگفت اون شاهانه زندگی کنم؛ اما این‌ها در مقابل چیزی که از دست میدم هیچه. بعد از این من تنها میشم؛ بدون حضور هیچ قوم و خویشی.»

شهرام که سکوت او را دید از فرصت استفاده کرد تا هرچقدر می‌تواند چشم چرانی کند.

در این وقت چراغ قرمز او را متوقف کرد و شقایق به خود آمد. از بودن کنار او خوشحال بود؛ پس چرا وقتش را با فکرهای بیهوده تلف می‌کرد؟ و برای اینکه دوباره سر صحبت را باز کند گفت:


romangram.com | @romangram_com