#گل‌های_باغ_سردار_پارت_527

هر دو از آن‌ها خداحافظی کردند و از سالن خارج شدند.

خانم سردار که نگران شقایق بود به اردشیر گفت:

- امیدوارم این پسر شقایق رو بیشتر از این اذیت نکنه.

اردشیر به اعتراض گفت: اگه هم چنین کاری کنه مقصر بقیه هستن. میبینید که داریوش و نرگس از خجالتشون حتی نمی‌تونن به چشم‌های شقایق نگاه کنند. با این‌حال من هم مثل شما از خدا می‌خوام که اون از خر شیطون پیاده بشه.

خانم سردار گفت: خدا کنه همین‌طور که تو میگیی بشه. والا من نمی‌دونم شقایق رو چه‌طور این‌جا تنها بذارم و با شما بیام. بخصوص که اون پسر عموی بی وجدانت، هنوز هم اون بیرون برای خودش آزاد میگرده.

اردشیر او را دلداری داد.

- نگران شقایق نباش. اون دختر عاقلی هست و تنهایی، هیچ صدمه‌ای بهش نمی‌رسه؛ بخصوص که اون سپری به نام عشق داره و شما می‌دونید که عاشق، قدرت عجیبی برای مبارزه با سختی‌ها داره و در مورد فرهاد، راستش من هم نگران همین موضوع هستم. به‌خاطر همین، دلم می‌خواد قبل از اینکه شما از کشور خارج بشید، این جوون تکلیف شقایق رو روشن کنه.

***


romangram.com | @romangram_com