#گلهای_باغ_سردار_پارت_525
و از گوشه چشم، نگاهی به شهرام که در حال صحبت با کوروش بود انداخت.
غافل از اینکه هم کوروش هم شهرام، فقط برای روشن شدن تکلیف شقایق به یک گفتگوی بیمعنی تن داده بودند.
اردشیر تصمیم خود را گرفت از او دور شد. نزد دو جوان که دیگر حرفی برای گفتن نداشتند رفت و به کوروش گفت:
- کوروش جان، شقایق میخواد بره خونه و من به نرگس قول دادم حتما تا آخر جشن کنارش بمونم. اگه امکان داره شما شقایق رو برسون و بعد به خونه نرگس بیا.
هنوز کوروش جواب نداده بود که شهرام گفت:
- ببخشید که دخالت میکنم؛ اما فکر نمیکنم احتیاجی باشه که کوروش خان تا منزل بیاد و برگرده. چون مسیر من با شقایق خانم یکیه و اگه شما اجازه بدید، خوشحال میشم ایشون رو برسونم.
اردشیر که منتظر همین پیشنهاد بود گفت:
- راستش از نظر من اشکالی ندارد؛ اما اجازه بدید از خودش هم سؤال کنم.
romangram.com | @romangram_com