#گلهای_باغ_سردار_پارت_524
- کاش تو هم با ما میاومدی. دلم میخواست بیشتر با هم آشنا میشدیم.
شقایق که از ترفند برادرش برای دور کردن او از همسر تیمسار راضی بود گفت:
- من رو ببخشید. انشاالله در فرصتی دیگه باز همدیگر رو خواهیم دید.
خانم تیمسار اصرار را بی فایده دید؛ بنابراین از او خداحافظی کرد و به همراه نرگس از سالن خارج شد. بعد از آنها لاله و هومن هم رفتند.
در این وقت، پسر بزرگ سردار شقایق را کنار کشید و گفت:
- فکر کنم خراب کردم. ببخشید برای دور کردن اون چاره دیگهای نداشتم.
شقایق لبخند زیبایی تحویل برادر داد و گفت:
- نگران نباش، شما بهترین کار رو کردید؛ چون من خودم به دنبال بهونهای میگشتم تا به خونه برم.
romangram.com | @romangram_com