#گلهای_باغ_سردار_پارت_523
اردشیر بازوی او را به نشان حمایت گرفت و به بانوی بیملاحظه گفت: خانم شاکری عزیز، باعث سعادته که شما همچین پیشنهادی به ما میدید. راستی فرمودید ایشون چند سالشونه؟
خانم شاکری که غافلگیر شده بود سرخ شد؛ اما خود را جمع کرد و گفت:
- خوب اون چهل ساله است. میدونید که اونجا سن ازدواج بالاتر از اینجاست و البته باید بگم که مهرداد ما ازدواج اولشه.
اردشیر درست به هدف زده بود بنابراین همانطور که لبخند میزد گفت:
- از پیشنهاد شما خیلی متشکریم. راستش شقایق هم هنوز مجرده.
و با این طعنه، توهین او را جواب داد تا شهرام بداند که آنها از این پیشنهاد خوششان نیامده و بالبخند گفت:
- اگه اجازه بدید در مورد این موضوع فکر میکنیم و بعدا جواب شما رو میدیم. ولی حالا بهتره بیش از این، مهمانها رو منتظر نذاریم و برای ادامه جشن به منزل نرگس بریم. خواهش میکنم شما با خواهرم تشریف ببرید. از اونجایی که شقایق خیلی خسته شده، من هم اون رو به خانه میفرستم و همراه پدر و تیمسار میایم.
خانم شاکری متوجه شد که اردشیر شقایق را به خانه میفرستد تا او نتواند همان شب با سماجت جواب مثبت را بگیرد؛ پس به سمت شقایق رفت و گونه او را با گونهاش لمس کرد و با دلخوری گفت:
romangram.com | @romangram_com