#گل‌های_باغ_سردار_پارت_522

شقایق: سلام، خوشبختم.

خانم شاکری لبخند رضایتی زد و گفت:

- برادر من جراح قلب بیمارستان ال ای در لوس آنجلس هستن؛ ما شنیدیم که شما هم قراره به همراه پدر و مادرتون به آمریکا برید و با اردشیر خان زندگی کنید .

مکثی کرد تا توجه دختر جوان را بیشتر جلب کند و چند ثانیه بعد مثل کسی که درحال سخنرانی است ادامه داد:

- راستش مهران ما فقط یک فرزند داره که اون هم مثل پدرش جراح قلبه و در همون بیمارستان کار میکنه. از اون‌جایی که خانواده سردار برای ما خیلی عزیز هستن، من از مادرتون اجازه گرفتم تا از شما بخوام در مورد یه وصلت دیگه با خانواده‌ی ما فکر کنید.

شقایق همانطور که مودبانه به صحبت‌های خانم شاکری گوش می‌کرد، در دل به او لعنت می‌فرستاد که چرا جلوی شهرام این بحث را پیش کشیده.

اردشیر تمام مدتی که همسر تیمسار صحبت می‌کرد، چشم از صورت شهرام برنمی‌داشت و می دید که جوان کاملا رنگش پرید و عرق روی پیشانیش نشست که نشان اضطراب بود.

شقایق احساس کرد سرش گیج می‌رود. مادر هومن در کمال بی‌فکری، در آن وضعیت و بین جمع از او خواستگاری می‌کرد. با درماندگی به برادر بزرگش نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com