#گل‌های_باغ_سردار_پارت_521

شقایق که از این موضوع خبر نداشت با چشم از لادن سؤال کرد که لاله در مورد چه صحبت میکند؟ و او با دست طوری‌که شهرام متوجه نشود، سبد گل بزرگی را نشان داد. شقایق که سلیقه شهرام را پسندیده بود، لبخندی از روی رضایت زد.

شهرام: قابل شما رو نداشت؛ تحفه درویشه.

هنوز تعارفات آن‌ها ادامه داشت که خانم شاکری از فرصت استفاده کرد. نزد شقایق رفت و خود را بین او و شهرام قرار داد و با همان ناز و ادایی که عادت صحبتش بود گفت:

- شقایق جون، می‌خواستم شما رو به برادرم معرفی کنم. دکتر مهران جم.

شقایق به سمت آن‌ها برگشت و مردی مسن با سری تاس و شکمی بزرگ را که لبخندی مضحک بر لب داشت دید.

دکتر دستش را به سمت او دراز کرد و گفت:

- حقا که دخترهای خانواده سردار، یکی بعد از دیگری ستودنی هستن.

شقایق از روی ادب نوک انگشتانش را در دست دکتر گذاشت و بعد از تماسی کوتاه آن را عقب کشید.


romangram.com | @romangram_com