#گل‌های_باغ_سردار_پارت_520

ورود شهرام همراه شقایق روی سن، جو سنگینی ایجاد کرد که تیمسار شاکری و همسرش نیز متوجه آن شدند. از جمله کسانی که حضور شهرام او را معذب کرد، داریوش بود. او در طول مهمانی، حتی یک‌بار هم به شهرام نگاه نکرد. اردشیر که نمی‌خواست شهرام مورد بی‌احترامی قرار گیرد سکوت را شکست.

اردشیر: لاله جان، آقای بهپور تشریف می‌برند.

لاله و هومن از رفتن او ابراز ناراحتی کردند و هومن اصرار کرد:

- آقای بهپور، خیلی زود تشریف می‌برید. اگه امکان داشته باشه خوشحال می‌شیم به منزل بیاید و همراه دوستان دیگه، کمی خوش بگذرونید. راستش بچه‌ها می‌خوان توی خونه شلوغ کاری کنن و تلافی سکوت این‌جا رو در بیارن.

شهرام لبخند کوچکی زد و گفت:

- من رو ببخشیدکه نمی‌تونم بقیه شب رو همراه شما باشم. به هر حال امشب تا همین‌جا هم به من خیلی خوش گذشت و از این بابت ممنونم که من رو دعوت کردید تا توی این شب مهم کنارتون باشم. یه‌بار دیگه تبریک میگم و براتون آرزوی خوشبختی دارم.

لاله به خاطر شقایق از رفتن او ناراحت بود؛ اما از لحن صحبت شهرام فهمید که قصد ندارد نظرش را عوض کند؛ پس گفت:

- ما هم از اینکه زحمت کشیدید و تشریف اوردید از شما ممنونیم و همین‌طور به خاطر گل زیبایی که اوردید. راستش چشم خیلی ها را گرفت، طوری‌که همه بچه ها باهاش عکس انداختن.


romangram.com | @romangram_com