#گل‌های_باغ_سردار_پارت_517

شهرام: ابداً، راستش صحبت با کسای دیگه که اینجا هستن، برام جالب نیست.

این جمله لبخندی کوچک روی لب‌های شقایق نشاند. شهرام برای اینکه آن لبخند را روی لب‌های او نگه‌دارد ادامه داد:

- بخصوص که الان خیلی‌ها دلشون می‌خواد جای من باشن.

شقایق روی ابرها پرواز می‌کرد. صحبت آن‌ها از آن بحث خشک و آزار دهنده، به سمت جذاب‌تری سوق پیدا کرده بود؛ اما یک مرتبه جنب وجوشی در سالن به راه افتاد. هرکس سرمیز خود برمی‌گشت. خدمه برای سرو غذا دست به کار شدند.

در این وقت شقایق که نمی‌دانست غذا خوردن همراه شهرام صحیح است یا باید در این وقت کنار مادرش باشد برخاست.

شهرام که متوجه سردرگمی او شده بود با حسرت بلند شد تا او را برای رفتن بدرقه کند. کوروش به سرعت خود را به آن‌ها رساند و گفت :

- چرا بلند شدی؟میدونی که آقای بهپور، مهمون افتخاری هستند. نباید ایشون را برای شام تنها بذاری.

شقایق از شنیدن این حرف از دهان کوروش شوکه شد و با چشمانی که هزار پرسش در آن بود به او نگاه کرد.


romangram.com | @romangram_com