#گلهای_باغ_سردار_پارت_516
- اردشیرخان رو نمیبینم.
شقایق که حدس زد شهرام از هم صحبتی با او خسته شده گفت:
- حتما رفته آقای شاکری، پدر داماد رو ببینه. اگه اجازه بدید من هم پیش اونها میرم.
این جمله برای شهرام گران تمام شد و با دلخوری گفت:
- فکر کنم شما رو خسته کردم.
شقایق انتظار نداشت شهرام از صحبتش چنین برداشتی کند.
شقایق: نه اینطور نیست. من فکر کردم شاید صحبت با من، شما رو خسته کرده.
شهرام به چشمهای او نگاه کرد.
romangram.com | @romangram_com