#گل‌های_باغ_سردار_پارت_515

شهرام جواب داد: خب آدم‌ها رو میشه از چشم‌هاشون شناخت و من درچشم‌های اردشیرخان، روشنی و صداقت رو دیدم و همون‌طور که گفتم، نظر شخصی من در مورد ایشون مثبته. اردشیرخان همون‌طور که شما هم گفتید، با برادرهای دیگرتون تفاوت دارد و مطمئنم شما در کنار ایشون خیلی چیزها یاد می‌گیرید.

بعد با کنجکاوی پرسید: فکر می‌کنید تا کی این‌جا می‌مونید؟

غرور شقایق اجازه نمی‌داد بگوید که قصد رفتن ندارد؛ لذا جواب داد:

- باید همه املاک رو بفروشیم و این‌کار چند ماهی وقت می‌گیره؛ هرچند که داریوش قبل از تصادف من همه کارها رو برنامه ریزی کرده. با این حساب فکر می‌کنم چون همه خانواده قبل از شروع سال تحصیلی جدید باید خودشون رو به محل اقامتشون برسونن. چیزی طول نمی‌کشه که تک تک راهی بشن.

شهرام آهی کشید و گفت: پس امسال تابستون، آخرین تابستونی هست، که همه شما همزمان در ایران هستید؟

شقایق اشکی را که گوشه چشمش بود با انگشت گرفت و با حسرت گفت:

- متاسفانه همین‌طوره. با اینکه هنوز خیلی وقت داریم؛ اما من از همین الان دلم برای همه اون‌ها تنگ شده.

شهرام فهمید که بحث در این مورد، شقایق را غمگین می‌کند؛ پس برای تغییر حال و هوای او پرسید:


romangram.com | @romangram_com