#گل‌های_باغ_سردار_پارت_513

شهرام هم سنگینی نگاه آن‌ها را روی خود حس کرد؛ اما نمی‌دانست چطور از زیر بار آن نگاه‌ها خارج شود. بهترین راه صحبت بود.

شهرام: خواهرتون با این جشن مفصلی که برای دختر بزرگش گرفته، خیلی از جوون‌های مجلس رو از جرگه خواستگارهای بعدی، که ممکن بود درِ خانه‌اش رو بزنن پرونده.

شقایق نکته حرف او را دریافت و گفت:

- زیاد مهم نیست؛ چون لادن فعلا قصد ازدواج نداره تا نگران جوون‌های این مجلس بشه.

شهرام با کنجکاوی پرسید: واقعاً؟ پس شاید دلش می‌خواد خارج از ایران ازدواج کنه!

شقایق برگشت. می‌خواست بگوید که لادن هنوز هم به عشق سابق خود وفادار است، برعکس شما؛ اما نگاهش در نگاه شهرام گره خورد.

دهانش را قفل زدند و برای اینکه دست دلش رو نشود، سرش را چرخاند تا شهرام نتواند رازش را از چشمانش بخواند.

شهرام مطمئن بود که یک لحظه برق چشمان او را دیده؛ پس برای اینکه او را آرام کند مسیر صحبت را عوض کرد.


romangram.com | @romangram_com