#گلهای_باغ_سردار_پارت_512
- از اینکه تشریف آوردید خیلی ممنونم و از طرف همه از شما تشکر میکنم. امیدوارم به شما خوش بگذره.
شهرام مودبانه جواب داد:
- شما لطف دارید. برای من باعث افتخاره که امشب شما رو زیارت کردم.
اردشیر دید شقایق همچنان ساکت است. چارهای نداشت تا آنها را مجبور کند با هم حرف بزنند؛ لذا گفت:
- عزیزم جایی نرو تا برات نوشیدنی بیارم.
بعد به شهرام رو کرد و گفت:
- چند لحظه می سپارمش به شما. زود برمیگردم.
و با این حرف او را موظف کرد از کنار شقایق تکان نخورد. هرچند که میدانست صاحب آن چشمهای مشتاق چنین قصدی هم ندارد. با دور شدن اردشیر شقایق به اطراف نگاه کرد. هرکدام از افراد خانوادهاش را در میان میهمانان میدید، به او و شهرام چشم دوخته بودند؛ حتی لاله و هومن.
romangram.com | @romangram_com