#گل‌های_باغ_سردار_پارت_511

شهرام از برخورد او خوشش آمد و همانطور که لبخند رضایت بر لب داشت به شقایق که هنوز همان‌جا ایستاده بود و تکان نمی‌خورد گفت:

- سلام خانم سردار. تبریک میگم؛ امیدوارم خوشبخت بشن.

اردشیر با فشار کمی به بازویش او را متوجه کرد که باید جواب دهد و شقایق فقط گفت:

- سلام. لطف دارید؛ اما چطور شما اینجا هستید ؟

شهرام: راستش دیروز نرگس خانم و برادر شما آقا کوروش به دیدنم اومدن و رسما من رو دعوت کردند در این جشن شرکت کنم. چون دور از ادب بود این دعوت رسمی رو رد کنم، الان در خدمت شما هستم.

شقایق خواست بگوید چرا به من خبر ندادی؛ اما ترجیح داد این سؤال گستاخانه را نپرسد.

هر دو ساکت شدند و اردشیر فهمید که آن‌ها دوباره به بن بست رسیدند.

اردشیر رو به جوان گفت:


romangram.com | @romangram_com