#گل‌های_باغ_سردار_پارت_510

- اشکالی نداره بفرمایید. حالا تا آخر شب وقت برای صحبت داریم.

اردشیر بازوی شقایق را گرفت تا او را از مادر هومن دور کند و همچون میهمانان دیگر نزد لاله و نامزد جوانش رفته، ضمن آرزوی خوشبختی، عکسی به رسم یادگار با زوج جوان بگیرند.

بعد از این کار با مادر و پدرش و چند تن از دوستانشان احوال‌پرسی کردند. شقایق که هیچ‌کدام از آنها را نمی‌شناخت، ترجیح داد کمی از بقیه فاصله بگیرد؛ اردشیر قبول کرد. چند قدم آن‌طرف‌تر شقایق خشکش زد. اردشیر که این حرکت کنجکاوش کرده بود مسیر نگاه او را دنبال کرد.

جوانی خوش‌صورت و خوش‌تیپ به سمت آن‌ها می آمد. اردشیر نگاهی به صورت شقایق که مثل گل سرخ شده بود انداخت و ایستاد.

جوان خوش سیما به آن‌ها رسید. با احترام دستش را به سمت اردشیر دراز کرد و گفت:

- سلام آقای سردار، من شهرام بهپور هستم. تبریک میگم؛ به پای هم پیر بشن.

اردشیر دست او را با محبت فشرد و جواب داد:

- به‌به، پس شما کسی هستین که در غیاب من مراقب این کوچولو بودید. از آشنایی با شما خوشبختم. من هم امیدوارم همه جوون‌ها خوشبخت بشن؛ همینطور شما.


romangram.com | @romangram_com