#گلهای_باغ_سردار_پارت_509
تیمسار با شقایق و اردشیر دست داد.
تیمسار: اردشیر جان، خیلی وقته شما رو ندیدم.
اردشیر: مشتاق دیدار. حالتون چطوره؟
تیمسار لبخندی به او تحویل داد و گفت: میبینم که خواهر کوچک شما همونطور که تعریفشون رو شنیدم، بسیار برازنده هستن.
شقایق تشکر کرد. در این وقت خانم تیمسار با گونهاش گونه شقایق را لمس کرد و گفت: بهبه، این هم خاله عروس خوشگل من. انشاالله عروسی خودت.
شقایق نگاهی به اردشیر کرد تا او کمکش کند. اردشیر با روی خوش به همسر تیمسار گفت:
- ما رو ببخشید. راستش یک کمی دیر اومدیم و باید به میهمونای دیگه سلام کنیم.
پدر و مادر داماد که باید به میهمانان خودشان هم رسیدگی میکردند، عذر آنها را پذیرفتند و خانم شاکری گفت:
romangram.com | @romangram_com