#گلهای_باغ_سردار_پارت_508
اردشیر او را به سمت در برد و گفت: حتما از هم سن و سالهای خودت آره؟
***
یک ساعت بعد دست در دست اردشیر وارد سالن شد. لباسش زیر شنل خزدار بلند پنهان بود. اردشیر شنل را از روی دوش او برداشت و در یک آن خواهرهایش و لادن به سمتش دویدند.
لادن: وای! عجب تیکهای شدی!
نیلوفر او را بغل کرد و گفت: خدا کنه چشمت نزنن. کاش یک فیروزه دستت میکردی.
نرگس هم از آن دو عقب نماند و گفت:
- چرا اینقدر دیر اومدید؛ داشتم از دلشوره میمردم. حالا برید به تیمسار و خانمش سلام کنید.
اردشیر و شقایق اول نزد آقا و خانم شاکری رفتند. نرگس مراسم معارفه را به جا آورد. هومن قد و هیکل خود را از پدرش به ارث برده بود و بینی و لبهایش شبیه مادرش بود.
romangram.com | @romangram_com