#گلهای_باغ_سردار_پارت_507
اردشیر: زود باش آماده شو تا نرگس و مامان، یه قشون نفرستادن دنبالمون.
چند دقیقه بعد شقایق از اتاق خارج شد و اردشیر با لبخند گفت:
- دلم میخواست اولین نفر باشم که لباست رو میبینم. خدا کنه امشب کشته ندیم.
شقایق شنلش را به او داد تا برای پوشیدن، کمکش کند و گفت: حسابی لوسم کردی. اینطوری توقعم زیاد میشه.
اردشیر ایستاد صورت او را بین دستهای بزرگش گرفت و گفت:
- اگه من سی سال پیش ازدواج کرده بودم، شاید الان دختری هم سن تو و لاله داشتم که برای عروس شدنش آماده میشدم.
مکث کرد لبخندی زد و گفت: خب حالا که دختر ندارم، میخوام تمام آرزوهام رو تو برآورده کنی.
شقایق برادرش را بغل کرد و گفت: من اینطور فکر نمیکنم. شما هنوز هم وقت داری تا بچهدار بشی و من قول میدم از همین امشب براتون دنبال یک دختر خوب بگردم.
romangram.com | @romangram_com