#گلهای_باغ_سردار_پارت_506
شقایق همانطور که به اتاقش میرفت گفت:
- لباسم خونه نرگس مونده و ما فراموش کردیم کلید رو ازش بگیریم؛ حالا بیا کمک کن یک لباس اتو کرده مناسب پیدا کنم.
اما همینکه وارد اتاق شد، خشکش زد. روی تخت، لباسی زیبا از گیپور و ابریشم به رنگ طلایی دید که دهانش از تعجب باز ماند.
اردشیر و کوکب وارد شدند و اردشیر کلیدی جلوی چشمش تکان داد.
اردشیر: کلید نرگس رو بذار توی کیفت، یادت نره بهش بدی.
شقایق محو تماشای لباس بود که کوکب او را به سمت تخت کشید و گفت:
- بیا بپوش ببینم تو تنت چی شکلیه؟ منم وقتی دیدم مثل تو خشکم زد.
شقایق از ته دل خندید و خود را در آغوش اردشیر انداخت: وای داداش سلیقهات عالیه.
romangram.com | @romangram_com