#گلهای_باغ_سردار_پارت_505
اردشیر: نه.
شقایق وارفت. او برای اینکه دوباره به منزل خودشان که با آرایشگاه فاصله زیادی داشت، برنگردد لباسش را به خونه نرگس برده بود.
اردشیر که واقعا ناراحت شده بود گفت: معذرت میخوام عزیزم. اصلا حواسم نبود.
شقایق لبهایش را به طرز خاصی جمع کرد و گفت:
- اصلا مهم نیست. کسی که امشب قراره بدرخشه من نیستم. بیا بریم خونه تا یه لباس دیگه بپوشم.
***
هر دو وارد خانه شدند و به سرعت پله ها را طی کردند تا به طبقه دوم بروند. کوکب به دنبالشان نفس زنان میدوید.
کوکب: مادر چرا اومدی؟ چی شده؟
romangram.com | @romangram_com