#گلهای_باغ_سردار_پارت_497
برخلاف آنچه اردشیر انتظار داشت، ساعت ده به خانه نرگس رسیدند. شقایق لباسش را به اتاق لادن برد و در کمد او گذاشت تا عصر مجبور نباشد برای پوشیدنش به خانه برگردد. نرگس، لاله را به تنهایی به آرایشگاه فرستاده بود تا بتواند به کارهای دیگر برسد. با وجود اینکه فریدون خان به هتل رفت تا هماهنگی های آخر را انجام دهد؛ اما نرگس هنوز هم نگران بود. دور خودش میچرخید و برنامهای را که روی تبلت خود سیو کرده بود مرور میکرد. اردشیر باید کاری میکرد؛ لذا او را روی مبل نشاند. تبلت را از دستش گرفت و به شقایق گفت:
- یه لیوان آب بیار.
تا شقایق آب آورد، او دستهای نرگس را ماساژ داد و سعی کرد او را آرام کند.
- این تازه اول کاره؛ تو هنوز چند تا مراسم دیگه برای فرستادن اون به خونه بخت، پیش رو داری. تازه بعد از اون نوبت لادنه. پس بهتره کمتر به خودت فشار بیاری تا بتونی همهی اونها رو بهخوبی برگذار کنی.
بعد لیوان آبی که شقایق آورده بود را گرفت.
اردشیر: حالا این آب رو بخور. من و شقایق برای کمک اینجا هستیم؛ بگو ببینم باید چیکار کنیم؟
نرگس لیوان آب را از اردشیر گرفت و یک نفس سر کشید.
نرگس: مرسی اردشیر؛ واقعا به کمک شما احتیاج دارم. امشب قراره بعد از مراسمِ توی هتل، جوونها برگردن اینجا تا یه کمی شلوغ کاری کنن. میدونی که هتلها قوانین خودشون رو دارن. این تصمیم امروز گرفته شد و حالا من باید اینجا رو برای اینکار آماده کنم؛ پس نمیتونم هم به لاله برسم و هم به هتل. تازه خودم هم کلی کار دارم؛ آرایش مو و بقیه چیزها. فریدون رفته هتل؛ اما اونو که میشناسی، خیلی خجالتیه و مطمئنم اگه چیزی کم و کسر باشه به اونها گوشزد نمیکنه. لاله بچم تنها رفته آرایشگاه؛ الان میگن عروس بی کس و کاره.
romangram.com | @romangram_com