#گلهای_باغ_سردار_پارت_496
اردشیر خوشحال شد که شقایق را وادار به حرف زدن کرده پس گفت: روانشناسها میگن برای روبهرو شدن با ترسها، باید به سمتشون بری. من هم از تو میخوام یهبار جلوی آینه بایستی و به چشمهای خودت نگاه کنی و بدون هیچ ترس و شرمی، به خودت بگی برای چی میخوای اینجا بمونی. شاید اگه یهبار اون رو به زبان بیاری، انگیزهات بیشتر بشه و یا حتی از اینکار پشیمون بشی. ازت میخوام هر چه زودتر این کار رو بکنی. اینطوری اگه تصمیمت عوض بشه، میتونی همراه بابا و مامان بیای.
شقایق برادرش رو باور داشت. به همین علت تصمیم گرفت کاری را که او میگوید انجام دهد؛ اما نه آنروز و نه آنجا.
نگاهی به ساعت پشت سرش انداخت و گفت:
- تا بریم خونه نرگس، ساعت نه میشه. وقت آرایشگاه ساعت ده و اونها باید تا چهار، لاله رو آماده کنن تا بتونه بره آتلیه برای گرفتن عکسهای تکی. تازه اینجا تهرانه؛ هرجا میخوای بری باید یه ساعت زودتر راه بیفتی. اگر هفت به هتل نرسیم، نرگس سکته میکنه.
اردشیر که با شنیدن این برنامه خواب از سرش پریده بود گفت: باشه. تو برو صبحانه رو آماده کن؛ من دوش میگیرم و میام.
شقایق برخاست و همانطور که به سمت در میرفت گفت: صبحانه آماده است؛ بالا میبینمت.
اردشیر حین برخاستن با خودش زمزمه کرد: امیدوارم تو زودتر از من اونها رو ببخشی.
***
romangram.com | @romangram_com