#گلهای_باغ_سردار_پارت_495
اردشیر گردنش را به چپ و راست چرخاند تا کوفتگی بالش جدید را برطرف کند.
اردشیر: اگه میخوای بیشتر با هم باشیم، همراه مامان و بابا بیا؛ اینطوری چهار نفری حسابی خوش میگذرونیم.
شقایق به تابلوی بالای تخت او خیره شد و گفت: دلم میخواد کنار شما باشم؛ اما وقت بیشتری برای بخشیدن اونها میخوام.
اردشیر موهای او را نوازش کرد.
اردشیر: و البته یه فرصت دیگه برای نزدیک شدن به بهپور.
شقایق صورت سرخش را پشت موهایش مخفی کرد.
اردشیر: نگران نباش. من تو رو سرزنش نمیکنم که چرا میخوای یهبار دیگه شانست رو برای بودن با اون امتحان کنی؛ فقط دلم میخواد این شجاعت رو داشته باشی که حتی اگه شده یهبار، این دلیل رو بلند برای خودت یا کس دیگهای به زبان بیاری. اونوقت میفهمم که ارزشش رو داره که بذارم تو تنها اینجا بمونی؟ منظورم رو میفهمی؟
شقایق صادقانه گفت: نمیدونم منظورتون چیه؛ اما تو راست میگی. من حتی نمیتونم به خودم دلیل واقعی موندنم رو بگم.
romangram.com | @romangram_com