#گلهای_باغ_سردار_پارت_494
- نه کوکب جون نمیخواد. داریم میریم بیرون؛ شام با هم میخوریم به مامان بگو.
***
چهارشنبه اردشیر آمد و دوباره خانواده را به دور هم جمع کرد. با اینکه شقایق به مراسم خواستگاری رسمی لاله نرفت و این مسئله لاله و هومن را رنجاند؛ اما نرگس و لاله آن شب، او را رسما به میهمانی نامزدی دعوت کردند تا بهانهای برای نرفتن نداشته باشد. همه چیز برای جشن فردا شب آماده بود. دو ساعت از نیمه شب گذشته بود و اردشیر خسته به اتاق خود رفت و شقایق نتوانست با او تنها صحبت کند.
صبح، زودتر از همه بیدار شد و صبحانه را آماده کرد و پاورچین به طبقه همکف رفت تا اردشیر را بیدار کند. وارد اتاق شد، برادرش خواب بود. دلش نیامد او را از خواب شیرین بیدار کند؛ خواست برگردد که اردشیر با صدایی خواب آلود گفت: مگه تو خروسی که به این زودی بیدار شدی؟
شقایق خندید. برگشت و کنار تخت نشست.
شقایق: میدونی چقدر امروز کار داریم؟ باید بریم خونه، نرگس و لاله رو ببریم آرایشگاه.
اردشیر چشمهایش را مالید و به ساعت نگاه کرد: عزیزم تازه الان ساعت هفته، تا هفت شب دوازده ساعت وقت داریم؛ چرا به این زودی میخواید به آرایشگاه برید؟
شقایق خندید: امروز برنامه فشردهای داریم؛ در ضمن من میخوام تمام روز کنار تو باشم. خودت گفتی باید زود برگردی. در اینصورت وقت من برای با تو بودن کمتر از بقیهاس.
romangram.com | @romangram_com